«آخه مگه میشه از یادم بره؟» این جمله برایتان آشنا نیست؟یک جمله تحقیرآمیز، یک خداحافظی، یک شکست؛ بعضی اتفاقها سالها میگذرند، اما از ذهن پاک نمیشوند.
ممکن است هنوز یادت باشد آن روز چه پوشیده بودی، طرف مقابل با چه لحنی حرف زد و چند ثانیه بعد چه سکوت سنگینی بین شما افتاد. در همان حال، دهها خاطره خوب از همان سالها، کمرنگ شدهاند یا اصلاً یادت نمیآیند.
به نقل از چندثانیه، ذهن ما همه خاطرهها را یکجور نگه نمیدارد. اتفاقی که ما را ترسانده، ناراحت کرده یا به ما احساس ناامنی داده، معمولاً بیشتر در ذهن میماند. انگار مغز میخواهد آن اتفاق را خوب به خاطر بسپارد تا اگر دوباره شرایط مشابهی پیش آمد، غافلگیر نشویم.
وقتی یک اتفاق خیلی شدید را تجربه میکنیم، بخشهایی از مغز که با احساسات و حافظه سروکار دارند، فعالتر میشوند. برای همین بعضی خاطرههای عاطفی با جزئیات بیشتری در ذهن میمانند؛ صدای یک نفر، یک تصویر، یک بو یا حتی حسی که همان لحظه داشتیم. انگار مغز تمام نشانههای آن اتفاق را کنار هم نگه میدارد و سالها بعد، یک جزئیات کوچک میتواند دوباره همه صحنه را یادمان بیاورد.
البته همه خاطرههای بد قرار نیست سالها با همان وضوح در ذهن بمانند. شدت اتفاق، حالوهوای ما در آن دوره و اینکه چند بار به آن فکر کردهایم، روی ماندگاری خاطره اثر دارد. هرچه یک خاطره را بیشتر مرور کنیم، دوباره زنده کردنش برای ذهن راحتتر میشود؛ انگار مسیر برگشتن به آن صحنه، هر بار هموارتر میشود.
گاهی سالها از یک اتفاق گذشته، اما کافی است یک بو، یک صدا یا یک جمله را بشنویم تا همان صحنه دوباره در ذهنمان جان بگیرد؛ با همان حس، همان صدا و همان جزئیاتی که فکر میکردیم مدتهاست فراموششان کردهایم.